شهاب الدين احمد سمعانى

176

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

كه بنگر ، بنگرد ؛ و چون گويد منگر ، ننگرد . و چون دست را فرمايد كه بگير ، بگيرد . همچنين در ديگر اعضا ؛ همچنان‌كه ملايكه مسخّر امر ربّ العزّةاند - جلّ جلاله - اين اعضا مسخّر دل‌اند الّا آنكه فرق ميان ايشان در يك چيز است ، و آن آن است كه اين اعضا مسخّران بىخبرند 76 ، و ملايكهء ملكوت مسخّران با خبرند ، و اين لشكر كه در چشم نيايد ، چون غضب و شهوت و علم و حكمت . و اين شهوت بر مثال غلامى است سيّئ الادب 77 ، بدكار مكار ، خود را در صورت ناصحان پيدا آورده ، و عادت وى منازعت كردن است با وزير عقل . و غضب بر مثال صاحب شرط است كه وى را شحنه گويند ، و صاحب شرط بايد كه بر شرط شرع بود ، و آنكه بر شرط شرع بود كى مؤدّب باشد به سوط عقل . و چون اين معلوم گشت ، بدان كه جمله حيوانات در شهوت و غضب و حواس ظاهر با آدمى شريك‌اند ، پس آنچه خاص جوهر دل آدمى است علم است و معرفت ، و اين هر دو وراى مرتبت محسوسات است . و اشارت بدين سرّ بر زفان خداوندان دل اين است كه العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء من عباده . و ديگر گفته‌اند : المعرفة حياة القلب مع الله . پدرم گفتى - قدّس اللّه روحه : دو حىّ 78 بايد كه با هم صحبت دارند تا از ميان ايشان بچه‌اى به حاصل آيد : حياتى است غيبى مددى ، وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا . و حياتى است غريزى كه وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي . * چون اين دو حيات به هم صحبت دارند ، از ميان حياتى تولّد كند كه آن را معرفت گويند . عبارت از او اين آيد كه المعرفة حياة القلب مع الله . مثالى ديگر گفته شود مر دل را ، آنگه به سر سخن بازآييم . اين دلها بر مثال اوانى است و در وى رحيق تحقيق معانى است . امير المؤمنين على مىگويد - رضى الله عنه : انّ لله تعالى فى ارضه اوان الا و هى القلوب فاحبّها اليه ارقها و اصفاها و اصلبها ، ثمّ قال : اصلبها فى الدّين ، و اصفاها فى اليقين ، و ارقها على الاخوان . آن آنيهء اوّل پاره‌اى گل بود ، نه طعام را شايست و نه شراب را ؛ او را بر آتش گذرى دادند ، آنگاه از وى هم جام شراب ساختند و هم كاسهء طعام . اكنون شرط تو آن است كه دل را بر آتش عشق گذرى دهى ، تا شايستهء طعام قربت ، و بايستهء شراب محبّت شود ، آنگه ترا در جام دل شراب دولت دهند . عبارت اين آيد كه وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً . اى درويش چون دل بر مثال آنيه است ، آنيه كه پرآب بود هوا در او نيايد . همچنين دل كه به غير حق مشغول بود حديث غيب در وى نيايد كه المشغول لا يشغل . به حرف اول باز